![]() |
![]() |
|
|
۱- تنها مردان سی و هفت ساله می دانند یک دقیقه چقدر می ارزد وقتی دهان ِ قلب ِ زنی را با دهان ِ شعر یک دقیقه می بندند .
۲- امشب پاییز سوخت در آتش ِسرما . فصل سرد گاهی آتش می زاید : برف ِ سیاه که از نگاه زنی می بارد.
۳- نه می دانم شعرکافی نیست بر ساق ِ بلند یلدا و کنج ِ ابروی شما بوسه باید زد هزار هزار هزار .
|
|
+ امید کیا
سی ام آذر 1387 |
|
|
یکی بود و یکی دیگر و غیر از خدا هیچ کس .
یک مرد یک روزآفتابی و سرد وقتی مُردگان خوش مشرب روی حماقت ِ او شرط می بستند دل به سایه باخت مریم ها او را فریفتند : کنارِ سایه خانه ساخت و بعد نرگس ها او را فریفتند : راه خانه را گم کرد .
مرد کوچه را هر چه می رفت به خانه نمی رسید زمستان شد کلاغ به خانه رسید مرد ماند و بیست هزار آرزو بیست هزار فرسنگ زیر ِ برف .
قصه تمام شد بالا دروغ پایین دروغ قصه راست بود مرد ماند و کوچه ی خلوت و غیر ازآن دو هیچ کس .
|
|
+ امید کیا
بیست و دوم آذر 1387 |
|
|
پست الکترونیک |
|
|
| وبلاگ های من |
|
از مرگ آقای آکروفوبیک مسافرخانهی ارواح |
|
RSS
|